خرید بک لینک

یک روز از روزهای خوب تابستان سال 1400 با یکی از همکارانم به نام خانم م.م تصمیم گرفتیم برای مشاوره بیمه با هم وارد بازار کار بشیم! اون روز تصمیم گرفتیم سمت یافت آباد بریم، اونجا تعدادی کارگاه مبلمان سازی و عرضهگاه‌های مبلمان هست! در گذر از یکی از کوچه‌ها با خانمی که ارائهنده مبلمان بود نظرمون رو جلب کرد؛ وارد فروش‌رسانیگاه شدیم و بعد از سلام و احوالپرسی بهش تبریک گفتیم و تشویقش کردیم بابت جسارت و همتی که داشته برای ورود به این شغل ، اون هم در محیط بازار که یک محیط مفصلاً مردانه است. با معرفی کردن خودم و همکارم سر صحبت رو باز کردیم و در مورد بیمه صحبت کردیم! اون هم ابراز خوشحالی کرد که میتونه از یک بیمه‌ای برای خودش استفاده کنه!

منم که اوایل کارم بود از جواب مثبتش خیلی خوشحال شدم که بالاخره یک بیمه نامه به ثبت میرسه! ولی این اول داستان بود!

وقتی از مزایا بیمه صحبت میکردیم احساس کردیم دغدغه آینده و بازنشستگی و وام برایش خیلی مهم است، سعی کردیم بیشتر در این خصوص برایش شرح دهیم تا قانع شود و به راحتی این بیمه را سفارشاری کند، خانم س.ب اصالتاً اهل مشهد بود، بنا به گفته خودش در یک خانواده مذهبی! در دوران نوجوانی عاشق یک جوان اهل افغانستان میشود ولی خانواده با این محور مخالفت میکنند، نه به خاطر اینکه این جوان از اتباع بوده بلکه به این دلیل که این جوان هیچ مدرکی که هویت او را نشان دهد نداشت، نه شناسنامه، نه پاسپورت، نه کارت کار! هیچ! ولی بنا به گفته این خانم، عاشق شده بود و هیچ چیزی برایش مهم نبود! خانواده گفتند که اگر بخواهی با این جوان اهل افغانستان ازدواج کنی دیگر از ما نیستی و در این خانه جایی نداری و در این شهر هم نباید اثری از تو باشد، بالاخره تصمیم می‌گیرند خودشان زندگی را جور دیگری رقم بزنند و از شهر و دیار خود فرار میکنند! و حالا سی سال است که از خانواده اش خبر ندارد! و سالهاست که در تهران زندگی میکند، ولی داستان به این سادگی نبود! او ازدواج کرد و صاحب دو فرزند پسر شد، یکی 19 ساله و دیگری 15 ساله. بدون هیچ هویتی بدون هیچ مدرکی و سجلدی! همسر افغان او حالا در زندان است! آن هم به جرم اعتیاد و سفارش و ارائه مواد. فرزندانش تا کلاس سوم یا چهارم ابتدایی درس خواندند، آن هم به لطف و محبت افراد خیری که باعث شدند بچه ها وارد مدرسه شوند! مادر در حین صحبت کردن از زندگیش به یکباره از دلهره و دلشوره اش برای فرزندانش صحبت کرد، گفتم مسئله چیه! گفت گواهینامه ندارند و من هر شب نگرانشون هستم ! اونها سوار موتور میشوند و من هر شب نگران آنها هستم! گفتم برای فرزندانت کاری نمیتوانم انجام دهم ولی حداقل برای خودت یک بیمه نامه تهیه کن، و باز هم یک داستان عجیب دیگر!

او گفت همه مدارکم را با هم گم کرده‌ام! و من باز متعجب گفتم: پیگیری کردی!؟ به ثبت احوال عنوان کردی؟! به دفتر پست منطقه یا پست مرکزی مراجعه کردی؟! با تمام بی تفاوتی لبخندی زد و گفت رفتم ثبت احوال که بتونم یک شناسنامه المثنی بگیرم، مسئول ثبت احوال گفت خانم شما دو بار ازدواج کردید و من تعجب کردم و خنده ام گرفت که یعنی چی؟ مسئول ثبت احوال بهم گفت تو شناسنامه شما اسم دو نفر به عنوان همسر ثبت شده! وقتی ازش پرسیدم یعنی چی! یعنی از شناسنامه شما سوء استفاده کردند! و شما هم شکایت نکردی!؟ با یک لبخند تلخ و بی تفاوتی گفت چی کار میتونستم انجام بدم، هزار تا گرفتاری دارم که این توش گمه!

و هنوز نمی دونم کرکره اون عرضهگاه رو به چه امیدی هر روز بالا می بره، به چه امیدی هر روز در حال تهیه و ارائه هست! به چه امیدی و برای چی داره کار میکنه و این همه زحمت میکشه که چه جوری زندگی کنه؟!

وقتی دیدم نمیتونم کاری در خصوص بیمه براش انجام بدم ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون! فقط به همکارم نگاه کردم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم!

دو پسر جوان 19 و 15 ساله و بدون هویت ! آنها باید چه میکردند!؟ برای هویت دادن به این آدمها چه کسی کدام مرجع کدام قانون پا پیش میگذارد؟

اگر بیمار شوند اگر حادثه ای پیش بیاد اگر بخواهند به بیمارستان مراجعه کنند اگر بخواهند کار کنند اگر بخواهند حساب بانکی بازکنند اگر بخواهند سربازی بروند اگر بخواهند ازدواج کنند اگر بخواهند زندگی کنند هیچ هویتی ندارند! حتی اگر فوت هم کنند باز هم هویتی ندارند!

کجای داستان ایراد داشت؟! از خانواده ای که دخترشان را برای مدت 30 سال رهاکردند، از جایی که عاشق شدند! این چه سرنوشتی است، آیا واقعا تاوان زندگی گذشته خود میدادند آیا واقعاً کل داستان همین بود که ما شنیدیم!

زندگی ما مثل یک کتاب است هزاران کلمه هزاران سطر و هزاران برگ، تا کسی کتاب را باز نکند چیزی از آن روشن نمیشود ولی هر چه باشد او یک شهروند این شهر است، چگونه میتوان به او کمک کرد.

برچسب: نویسنده: رها نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 7:04

صفحه بندی