یکی بود یکی نبود، زیر پوست این شهر آدمهایی هستند با زندگیهای عجیب! هم غم داره، هم شادی! همیشه فکر میکردم بعضی از داستانها فقط داستان هستند، فکر میکردم بعضی از اتفاقات فقط توی فیلمهاست! ولی از وقتی که به عنوان یک مشاوره بیمه رفتم تو دل جامعه! دیدم چه خبره زیر پوست این شهر!
زیر پوست این شهر، شاید اسم قشنگی باشه برای اینکه ببینیم چی میگذره تو کوچه و پس کوچههای این شهر!
داستان از اونجایی شروع کار شد که اوایل کارم با هزار تا غصه روبرو شدم و همیشه فکر میکردم این قشر از آدمها رو چه جوری باید بیمه کرد! هر چی باشه اونها هم حق زندگی دارند! اونها هم حق شهروندی دارند! بیمه هم برای آنها یک حق شهروندی محسوب میشه! ولی چه جوری!!! آدمهایی که به سختی کار میکنند تا یک لقمه نون سر سفره بزارند، یا جوانهایی که به روشهای عجیبی به پول رسیدند و به پولشون مینازندو حالا خدا رو بنده نیستند! آدمهایی که شاید نسل اندر نسل پولدار بودند و فکر میکنند اصلا به بیمه نیاز ندارند!
بعضی اوقات پیش خودم فکر میکنم ای کاش به جای اون همه مزخرف که در مدرسه به بچه ها یاد میدند، در مورد نحوه پسانداز کردن، نحوه تهیه کردن، در مورد کسب و کار، در مورد بیمه و انواع بیمه و هزار تا مسأله که به درد زندگی میخورد حرف میزدند و درس میدادند!
ای کاش معلمی بود که میگفت ریاضی، هندسه، جبر و مثلثات یعنی چی!؟ بعید میدونم معلمها فلسفه آموزش رو میدونستند، کمتر معلمی هست که بدونه هر درسی چه فلسفه ای داره! مگه میشه این همه درس و مشق بدون دلیل و فلسفه باشه!؟
بدترین قسمت داستان این بود که بعد از چند سال کار برای مشاوره دادن به این خروجی رسیدم که مهمترین بیمه برای مردم، بیمه تأمین اجتماعی و بیمه ماشین هست!!! داستان غریبی هست! همه چی از دوران خیلی قدیم ابتدا میشه! مادر و پدرهای نسل ما، پدربزرگ و مادربزرگهای نسل ما عقیده داشتند باید جایی کار کنی که بیمه داشته باشه و یک آب باریک حقوق! ولی برام خیلی عجیبه که نسل تازه با همه ادعا و تمام عقاید تازهشون هنوز درگیر همون بیمه تأمین اجتماعی هستند، از یک طرف حسرت اینو دارند که چرا از بیمه تأمین اجتماعی برخوردار نیستند و از یک طرف غر میزنند که بیمه تأمین اجتماعی هیچ کاری نمیکنه! فقط داره پول میگیره! حتی دلیلی برای این همه تناقض توی حرفهاشون ندارند! و جالب تر اینکه حتی گوش شنوایی هم برای شنیدن دلایل منطقی ندارند!
و حالا من شدم روای قصه آدمهایی که یا نمیخوان یا نمیتونن بیمه بشند! حالا من شدم روای قصه آدمهای پردرد یا پر ادعای این شهر عجیب! حالا من شدم راوی قصه زیرپوشت شهر!
برچسب:
نویسنده: رها نوری