صبح یکی از روزهای آخر تیر ماه تصمیم گرفتم برای مشاوره بیمه عمر و زندگی برم سمت فراهنگسرای اشراق . از مترو که اومدم بیرون از پیاده رو نم نم به سمت یک پارک رسیدم، یک دختری رو که پاهاشو جمع کرده بود و روی نیمکت پارک نشسته بود رفتم سلام کردم و خودم معرفی کردم ولی اجازه نداد باهاش حرف بزنم و بهم گفت برو، دوباره سمجات کردم و بهش گفتم قرار نیست به زور بیمه بشی و حداقل بشنو! شاید یک جایی یک جوری برای یک نفری به یک طریقی بتونی کمکش کنی ولی باز هم گفت نمیخوام ، برو! پیش خودم فکر کردم شاید در روز جاری به هزار یک دلیلی که برای خودش داره و برای خودش مهمه اومده خلوت کنه! وقتی دیدم خیلی تلخ حرف میزنه پیش خودم فکر کردم دیگه نباید خلوتش رو بهم بزنم و رفتم! وقتی مسیر پارک رو ادامه دادم یک خانم چادری بسیار شیک پوش و مرتبی رو دیدم که روی یک نیمکت دیگه نشسته بود و رفتم به سمتش! گفتم: سلام مهربانو صبحتون بخیر و شادی . سرش رو بالا کرد و با صدای گرمی گفت سلام عزیزم. صبح شما هم بخیر. گفتم من فریده صیادی هستم نماینده و مشاور بیمه زندگی! گفت: خب گفتم: بانو شما خودتون و عزیزانتون بیمه هستید! گفت از من گذشته دیگه به درد من نمیخوره! گفتم نفرمایید مگه چند سالتونه! یک آهی کشید و گفت 50 سال! گفتم 50 سال که سنی نیست! در بیمه پاسارگاد از بدو تولد تا 65 سال رو بیمه میکنیم! شما که 50 سال دارید! البته ناگفته نماند چون ماسک زده بود نمیتونستم تشخیص بدم که حدودا چند سالش هست! دقیقا امسال سال سوم کرونا بود. با این حال با صدای گرمش گفت برای من چی داره! گفتم اجازه هست کنارتون بشینم و براتون بیان بدم! گفت بفرمایید. نمیدونم چی شد که بیمه رو از بازنشستگی آغاز کردم! گفتم شاغل هستید گفت هم آره هم نه! از زمانی که همسرم فوت کرده شدم پرستار خونگی، که حداقل یک درآمدی داشته باشم! کلا سه میلیون میگیرم ! کمه ولی باز هم شکر! بدون اینکه سوالی کنم انگار منتظر بود یکی ازش چیزی بپرسه! شروع کار کرد و سناریو زندگیش رو تعریف کردن.
از اعتیاد شوهرش که هفت سال مصرف کننده تریاک و هرویین بود و دو سال آخر هم شیشه مصرف میکرده! میگفت همیشه منتظر همسرم بود تا بیاد خونه ولی جرات نداشتم حالشو رو بپرسم یکی از همون روزها ازش پرسیدم چه خبر کارت چطوره؟ یک دفعه دستهاشو رو گذاشت رو سرش و داد زد واااااای چی میگی چقدر سوال میکنی الان باید برای تو هم جواب بدم ! بدونی چی کار میخواهی بکنی؟! و همین جوری غر میزد من اشک میریختم و آخرش میرفتم سر گوشی شاید اونجا حالم خوب بشه . پیامی به دوستی ، آشنایی، فامیلی ..... دوباره آغاز میکرد غر غر کردن و تیکه انداختن و اینکه با کی حرف میزنی ، خوشحالی ! خوبه طرف! میگفت برای اینکه لجش رو در بیارم هر پیامی رو که میخوندم الکی میخندیدم که حداقل یه جوری لجش رو در بیارم . که بفهمه کارش چقدر آدم رو اذیت میکنه! بعدش هم میرفتم میخوابیدم ولی اون همچنان حرف میزد و غر میزد!
گفت الان 8 ماه فوت کرده ولی هنوز همون آدم هستم! چادری هستم سرم تو لاک خودمه! به هیچی کسی هم جواب بله ندادم که مبادا بچه هام سرخورده و سر شکسته بشند! ولی خیلی بهم سخت میگذره!
دو تا پسر دارم هر دو عروسهام رفتند . عروس بزرگتر که دوست داشت مدلینگ بشه مهریه اش رو گرفت و رفت ترکیه حالا بعد از چهار سال اومده و دوباره میخواد با پسرم زندگیش رو شروع کار کنه! تمام دار و ندار پسرم رو گرفت! عروس کوچیکه عقد کرد و بعد از یک سال مهریه اش رو خواست و رفت! بهترین مهمونی رو براشون گرفتم و چقدر عروسهام رو دوست داشتم . نه که دختر نداشتم اونا برام دختر بودند! ولی نمیدونم چی شد که رفتند!
خانم پ.پ دیابت داشت به خاطر گرفتن داروهاش منتظر بود داروخانه باز بشه و بره داروهاش رو تحویل بگیره! خانمی که دلخوشیش پرستاری دو تا بچه است! و داشتن یک حقوق اندک! خانمی که دلخوشیش وقت گذروندن با چند تا از خانمهایی که هست که به طروق مختلف با هم دوست شدند و هر از چندگاهی در دورهمی با هم گپ و گفتی دارند!
نمیدونم شنیدن این همه داستان عجیب و غریب زیر پوست این شهر برای من چه حرفی داره یاچه نشونه ای هست! هر چی هست مطمئنم بی دلیلی نیست!
چون اعتقاد دارم هیچ چیزی در این دنیا اتفاقی اتفاق نمی افته!
توی حرفهاش اشاره کرد به کتاب ملت عشق و به من توصیه کرد حتما این کتاب رو بخون! و آغاز کرد به بیان یک جمله تاکیدی و گفت خدا حواسش هست اگر ما حواسمون نیست!
با هم تا سمت داروخانه نم نم حرکت کردیم و اونجا کلی برام دعای خیر کرد و گفت برای بیمه بهت زنگ میزنم شاید یه جایی به دردم خورد!
برچسب:
نویسنده: رها نوری