خرید بک لینک

دختری با نشاط و شاد به نظر میاد، مثل اسپند روی آتیشه، دختری با قد متوسط و با چشمانی ریز، و کمی تپل! به عنوان کارمند دعوت شده بود دفتر کار ما و قرار بود به عنوان مسئول دفتر ابتدا به کار کنه! حدوداً بیست و یک ساله. بلند بلند میخندید، بلند بلند هم حرف میزد، هر وقت نگاهش میکردم پیش خودم میگفتم تو دوران نوجوونیش مونده، انگاری دوست داشت دائم جلب توجه کنه و از اینکه دیگران بهش نگاه میکردند لذت می برد!

نمیدونم چی شد و از کجا آغاز شد ولی ارتباط خوبی بین ما برقرار شد و من شدم محرم رازش و شدم یک دوست صمیمی. تا جایی که تقریباً تمام زندگی شخصیش رو برای منم تعریف میکرد.

بعد دیدم پشت تمام اون خنده ها و اون بپر بپر یک دنیای پر از غصه هست!

بچه طلاق! پدر در یک طرف و مادر یک سوی دیگر! یک برادر از خودش بزرگتر که انگاری اونم حواسش به دختر قصه ما نبود.

بدترین قسمت داستان این بود که مادر دوستش نداشت و دائم تحقیرش میکرد! و دخترک داستان من برای اینکه از این ماجرا در امان باشه پناه می برد به دیگران.

تازه داشت مدرک دیپلم رو از مدارس بزرگسالان میگرفت! در اثر حادثه ای که سالها پیش براش پیش اومده بود از تحصیل فاصله گرفته بود و نمی تونست درس بخونه! در اثر اتفاقی که هیچ وقت بازش نکرد و هیچ وقت در موردش حرف نزد از طبقه دوم ساختمان پرت شده و پاهاش آسیب دیده بود، حالا پای چپش پلاتین داره و کمی موقع راه رفتن می لنگید، زیاد مشهود نبود ولی اگر دقت میکردی لنگ زدن توی راه رفتنش رو میشد دید! جوری که همه فکر میکردند به خدا اضافه وزنش باشه! ولی واقعا اسپند روی آتیش بود. هیجانش رو دوست داشتم، انرژیش رو دوست داشتم، شادی و شادابیش بی نظیر بود! ولی توی چشماش غم بود ، ته ته تمام حرفهاش یک غصه ای بود!

نمی دونستم چه جوری بهش کمک کنم! از ماجراهای عشقی خود و یک جوانی حرف میزد ، طبق گفته های خودش خیلی هم دوستش داشته ولی همیشه مادرش از اون پسر بدش می اومده، از اون آدم جدا میشه و به یک دیگه پناه آورده، ولی انگاری این پسر هم پای بند به دوستی نبوده و فقط گذرا دوست داشته مدتی رو با دختر داستان من سر کنه! و بعد از مدت سه ماه اونم از زندگیش حذف شد!

درد داستان من اونجایی هست که دختر داستان من تن عرضهی میکرد اون هم به بهای به دست آوردن مهر و محبت. دختر داستان من تن فروش‌رسانیی میکرد به بهای گدایی محبت.

نمی دونم یا من معنی عشق رو نمیدونم و درکش نکردم یا دختر داستان من از عشق چیز دیگری در ذهن داشت.

هنوز هم نگرانش هستم و هر روزی که می بینمش میخوام یک جوری کمکش کنم.

الته خیلی وقتها به بهانه کار و اجرای درست کارهای اداری جوری که انگاری دارم از تجربیاتی که دارم و میخوام در اختیارش بزرام سعی میکنم حرفهای اخلاقی بزنم. مثلاً الان موقعیتش با گذشته فرق میکنه ، اینجا محیط کار هست و لباسی که می پوشه باید کمی رسمی تر باشه و هر مانتوی مناسب محیط کار نیست، حتی هر نوع آرایشی هم مناسب محیط کار نیست! اندکی تغییر کرده حالا از طرف برخی مدیران و همکاران مورد تأیید قرار گرفته ولی هنوز هم در بین همکاران کسانی بودند که علیرغم اینکه سر و همسر داشتند به دختر داستان من جور دیگری نگاه میکردند و پیشنهاد دوستی میدادند!

دختر داستان من مثل یک بره هست! شاید اصطلاح قشنگی نباشه ولی اونقدر زود رام این و اون میشه که من همیشه نگرانشم! فقط بعضی اوقات به در میگم که دیوار بشنوه و سعی میکنم از داستانهای مربوط به دانشجویانم براش تعریف کنم و بهش بگم توی این جامعه بعضی ها مثل گرگ می مونند، نمی دونم دختر داستان من چقدر میتونه حرفهای منو درک کنه! احساس میکنم ترس براش بی معنیه! انگاری هیچ چیزی براش مهم نیست! انگاری فقط داره زنده بودن رو ادامه میده و اصلا زندگی نمیکنه!

یک بار ازش خواستم به یک مشاوره مراجعه کنه و برای خودش یک هدف و مسیر تازه رو مشخص کنه! و برای اینکه فکر نکنه مشاور یک عامل کنترلی هست گفتم منم به مشاور مراجعه میکنم! من اعتقاد عجیبی به این قشر دارم، اگر چه باید پیش اهلش بری چون هر مشاوری هم نمی تونه بهت کمک کنه! البته من خودم به یک روان درمانگر مراجعه میکنم و فکر میکنم بعضی اوقات دیگه نمی تونیم برای خودمون تصمیم بگیریم و یک باید باشه تا در انتخاب مسیر ما رو کمک کنه!

دختر داستان من فکر میکنه با شرایطی که براش پیش اومده دیگه اینجا و توی این شهر و دیار نمیتونه زندگی کنه و باید بره خارج از کشور. نمی دونم چه حلوایی اونجا خیرات میکنند که دختر و پسرای شهر و دیار من میخوان برند اونجا.

نمیدونم درست بود یا نه ولی یک بار توی حرفهام بهش گفتم که نباید از زندگی و جریاناتش فرار کنه، باید بسازه! ولی نمی دونم چقدر این حرفم واقعی بود و چقدر شعاری؟!!!!! ولی دلم میخواست بهش بگم بالاخره اونم توی این دنیا یک نیمه گم شده ای داره! فقط باید توی مسیر باشه! ولی بعضی اوقات بعضی از حرفهای خودم رو نمی تونم برای دیگران معنی کنم ، انگاری اصلا نمیشه معنیش کرد!

خدااااااااایا چقدر سخته! شاید خود خدا بهتر بدونه ! امیدوارم هیچ وقتی و هیچ جا بنده هاشو رو تنها نزاره!

خدایا این آدم رو سر راه من قرار دادی که چه چیزی رو متوجه بشم؟ خدایا این آدم رو سر راه من قرار دادی که چه چیزی رو درک کنم؟ خدایا من میدونم که هیچ اتفاقی اتفاقی، اتفاق نمی افته ! من مطمئن هستم این دخترک داستان یک حرف و نشانه ای برای من است و در بطن این داستان حکمتی هست که هنوز اون رو دریافت نکردم، خدایا حکمت این داستان رو به من نشون بده و اگر قرار هست کمکش کنم، دستم رو بگیر.

خدایا از این دختران در جامعه من ، در شهر من شاید دیده بشه! چه باید کرد؟ خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خودت کمکم کن L

هنوز داستان من با این دخترک ادامه داره!

برچسب: نویسنده: رها نوری تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 7:04

صفحه بندی